تبليغاتX
با من بمان

با من بمان

ا

jabran khalil jabran   
روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد.
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:55  توسط داراب پورابراهیم ابادی  | 

ما

هفت بار روح خويش را تحقير كردم اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شدبه خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:54  توسط داراب پورابراهیم ابادی  | 

ذلم

یه همزبون مهربون

دلم یه همزبون می خواد
یه یار مهربون می خواد
تو کوچه های بی کسی
نفس دوباره جون می خواد
کبوتر قشنگ من
با من دوباره پر بزن
رو لحظه غصه و غم
رنگ محبت رو بزن
یه چیزیء توی دلم
نمی تونم بهت بگم
به من بگو که ای خدا
باشم تا کی از اون جدا
می خواد بازم سفر کنم
قصهء تازه سر کنم
آره می خواد سفر کنم
قصهء عشق و سر کنم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:24  توسط داراب پورابراهیم ابادی  |